دریا

باز هم آمدی تـــــــو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به ســر کردم

تنهـــــــا از دیار خود سفر کردم

دیری ست قلب من از عاشقی سیر است

خستــــه از صـــــــدای زنجیــــــر است

دریا اولین عشــق مــرا بردی

دنیا دم به دم مرا تـــو آزردی

دریا سرنوشتم را به یـاد آور

دنیا سرنوشتم را مکن بـاور

من غــــــریبی قصه پردازم

چون غریقی غرقه در رازم

گم شدم در غــــــربت دریا

بی نشـــان و بی هم آوازم

می روم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلــــــــوت دل را

روی موج خسته ی دریا

می نویسم اوج غمها را

/ 0 نظر / 11 بازدید